مهمون دارم

دیروز عصر همسری از مشهد آمد چشمم روشننیشخند

دیشب یکی از دوستاش تماس گرفت گفت که شب میایم خونتون همسری هم گفت تشریف بیارینساکت

این چند روز که خونه نبودم میوه نداشتیم به همسری گفتم برو میوه بگیر گفت خیلی خسته ام سرما هم خورده بود گفت که اصلا نمیتونم برم.متفکر

گفت که زنگ میزنم میگم فردا بیاین و میگم از شام بیان که ناراحتم نشن.زبان

منم قبول کردم.اوه

دیشبم بد خواب شده بودم خوابم نمی برد. صبح که همسری رفت سر کار منم گفتم یه یک ساعتی می خوابم اما تا ساعت 11 خوابم برد.خواب

پنجشنبه یه لباس خریده بودم که قرار بود صبح شنبه ببرم عوض کنم سریع حاضر شدم رفتم لباسم رو عوض کردم سر راه هم خرید کردم وقتی رسیدم خونه ساعت 2:30 بود. یه شلوار سفیدم سر راه خریدم اومدم خونه پوشیدم و خواستم یه چیزی باهاش ست کنم شب بپوشم که تا به خودم اومدم دیدم کل کمدم رو ریختم بیرون خواهری زنگ زد 45 دقیقه حرف زدیم بعدشم نماز خوندم و یه کار کوچیک داشتم که کامپیوتر را روشن کردم بعد گفتم یه سر بیام اینجا و خلاصه شما یه خونه ای رو تصور کنین که انگار توش بمب ترکیده و کلی خرید که هنوز جابجا و شسته نشده شامم رو هم اماده نکردم هیچیشوووو حتی پیاز داغش رو

 واااااااای من برم یعنی میرسم به کارام خیال باطل

/ 3 نظر / 31 بازدید
یک زندگی تازه

چشمت روشن عزیزم. خسته نباشی. [قلب]

عاطفه

سلام عزیزم خوبی.از نوشته هات خوشم اومد خیلی چیزا از تو نوشته هات یاد میگیرم من تازه ازدواج کردم.این گفته هات بدردم میخوره.ممنون میشم اگه رمزتو بدی ک همه نوشته هات با عکساتو ببینم.خیلی از صبوریت خوشم اومد.اشالا همیشه خوشبخت باشی

عاطفه

سلام عزیزم خوبی.از نوشته هات خوشم اومد خیلی چیزا از تو نوشته هات یاد میگیرم من تازه ازدواج کردم.این گفته هات بدردم میخوره.ممنون میشم اگه رمزتو بدی ک همه نوشته هات با عکساتو ببینم.خیلی از صبوریت خوشم اومد.اشالا همیشه خوشبخت باشی