|
ღ♥ღ من و خونه زندگیم ღ♥ღ وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین
| ||
|
خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن [ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥۸ ق.ظ ] [
بهار ]
امروز عصر یکی از دوستام زنگ زد خونمون گفت شوشو کی میاد؟ گفتم نیم ساعت دیگه گفت می خواستم بیام خونتون اما دیگه دیر شده یه کم باهم صحبت کردیم پشت خطی داشتیم قطع کردم. بعد زنگ زدم به شوشو گفت کار داره دو ساعت دیگه میاد. منم کلی ذوق زده شدم از خونه دوستم تا خونه ما 5 دقیقه راهه جالب اینجاست که وفتی تازه اومده بودیم این خونه نمی دونستم خونه اونا هم همین نزدیکی هاست. یه روز که زنگ زدم شماره جدیدمونو بهش بدم معلوم شد که با هم همسایه شدیم. کلی خوشحال شدیم.البته خونه پدریشه و الان دوران عقده .خدا کنه خودش هم اینجا خونه بگیره. خلاصه که درعرض کمتر از یک ربع دوستم اومد خونمون خلاصه که خیلی خوش گذشت. تو حال و هوای جهیزیه خریدن و انتخاب آرایشگاه و اینا بود. یاد اون روزای خودم افتادم. چه حال و هوایی داشت. هر چیزی که می خریدم چقدر ذوقشو می کردم ، چه روزای خوبی بود. یادش به خیر . من می خواستم دکوراسیون آشپزخونمو نارنجی کنم هر چیزی که می دیدم می گفتم نارنجیشو هم دارین؟ یه بارم رفتیم سرویس قاشق چنگال بخریم گفتم از این سرویس طلایی دو نفرشم دارین نارنجی باشه ؟؟؟ [ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٢ ب.ظ ] [
بهار ]
نردبان دلم شکسته است می شود برای من کمی دعا کنی ؟ یا اگر خدا اجازه می دهد ؛ کمی به جای من خدا خدا کنی؟ راستش دلم ؛ مثل یک نماز بین راه خسته و شکسته است می شود برای بی قراری دلم سفارشی به آن رفیق با وفا خدا کنی؟ [ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٩ ب.ظ ] [
بهار ]
روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت و زندگی می کرد .گنجشک هر روز با خدا راز ونیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این رازو نیاز هر روزه خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد و بعد از آن ، روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت! فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. " فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست." گنجشک گفت: " لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. " گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
[ پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۳ ق.ظ ] [
بهار ]
پنجشنبه که شوشو از سر کار اومد گفت حوصله خونه موندن رو ندارم بریم یه جایی؟ من:بریم....حالا کجا بریم؟ شوشو:خونه مانت اینا اصولا هر وقت از شوشو بپرسی کجا بریم میگه بریم خونه مامانت اینا. به ندرت میگه بریم خونه مامانم اینا هرچند که منم زیاد مایل نیستم که زیاد بریم اونجا. شوشو میگه من از خانوادت انرژی مثبت می گیرم. خدا روشکر همشونو دوست داره مخصوصا مامانم رو. شوشو گفت زود شام رو حاضر کن تا زودتر بریم . منم گفتم زنگ بزنم که خونه باشند که مامان گفت شام بیاین. نمی خواستیم به زحمت بیفته اما مامان اصرار کرد که شام بیاین. ما هم سه سوت حاضر شدیم و رفتیم. تا ساعت 3 هم با خواهر و برادرم ورق بازی می کردیم. شوشو و داداشی تقلب می کردند و هر سری می بردند و بلند بلند می خندیدند. منو خواهری هم حرص می خوردیم اساسی. مامانم گفت این که بازی نشد همش دارین حرص می خورین ماهم بازی رو به هم زدیم. بعدش خیلی پشیمون شدم تا یک ساعت ذهنم درگیر بود. دوست ندارم بی جنبه باشم. خلاصه که شب اونجا خوابیدیم. صبح عموم زنگ زد که امروز عصرونه برداریم بریم پارک ما هم کلی خوشحال شدیم. مامان و بابا ساعت یک ونیم رفتند مجلس ختم. من هم کوکو سبزی درست کردم واسه عصرونه.خواهرم هم قرمه سبزی درست کرده بود واسمون آورد دیگه نهار درست نکردم . بابا که اومد خیلی حالش گرفته بود.گفت من نمیام شما خودتون برین. خیلی ناراحت شدم صورت بابا از اشک خیس بود. از وقتی که اون اتفاق بد افتاد و در عرض 40روز پدر و مادر و خواهرو برادرش رو از دست داد (تصادف دو سال پیش) هر وقت میره بهشت زهرا حالش بد میشه.الهی بمیرم براش. خلاصه که خودمون رفتیم. خیلی خوش گذشت فقط جای بابا خالی بود. قراره جمعه هفته بعد من غذا درست کنم نهار بریم بیرون. نمی دونم چی درست کنم؟؟؟؟ [ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳۱ ب.ظ ] [
بهار ]
[ شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٧ ق.ظ ] [
بهار ]
سلام به همه دوستای خوب و عزیز. امیدوارم همیشه بهاری باشین.
من که تنبل شدم اساسی. بس که قبل عید کار داشتم و عید هم که به دید و بازدید گذشت،احساس می کنم هنوز به استراحت نیاز دارم. امروز هم از ساعت 1 تا 4 خوابیدم. دیگه اعصابم خط خطی شده بود بس که خوابیده بودم. نمازم رو خوندم و شروع کردم به تمیز کردن خونه(خونه تکونی بعد عید) می خوام یه تابلو رنگ روغن منظره واسه خونه مامانم اینا بکشم. چند تا طرح انتخاب کردم، فردا می برم خونشون تا خودشون انتخاب کنند و ان شاءلله ازهفته دیگه شروعش می کنم. می خوام امسال اگه خدا بخواد از وقتم نهایت استفاده رو کنم و بیهوده وقت تلف نکنم. تا حالا که موفق نبودم. امیدوارم با نو شدن طبیعت ما هم نو بشیم و همه رفتارهای بدمون رو کنار بزاریم.
با آرزوی سلامتی و موفقیت برای همه شما دوستای عزیز. [ سهشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٠ ب.ظ ] [
بهار ]
سلام به همگی سال نوتون مبارک امیدوارم سال خوب و پر خیر و برکتی داشته باشین همیشه سالم باشین و به همه آرزو های قشنگتون برسین اینم از هفت سین من در سال 91
برای غزال عزیز: سلام غزال جووووووووووووووونم [ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳۳ ب.ظ ] [
بهار ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||